سلام دوستان گلم ممنون که تا اینجای کار همیشه با من بودین
امروز اومدم بگم واسه همیشه باهاتون خداحافظی می کنم
شاید از رفتنم ناراحت شین ولی ایشالا از داروسازی تهران که در اومدم دوباره بر می گردم
پس دیدارمون به تهران
واسم دعا کنین قبول شما
همتونو دوس دارم 

بای زندگی رویایی من

پیش به سوی زندگی دارویی من 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط حورا
|
می گویند شتری است كه در خانه همه می خوابد. می گویند دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. بله، بحث بحث ازدواج است!
درباره دیر و زود شدنش، زیاد صحبت شده؛ اینكه سن ازدواج بالا رفته، اغلب جوان ها تمایلی به خداحافظی زودهنگام با عالم مجردی ندارند یا اگر هم می خواهند ازدواج كنند، موانع بسیاری پیش پایشان است. مثل بالا بودن توقعات، سنگینی هزینه ها و ... همه و همه را بارها شنیده ایم و گاهی بازی خورده ایم و در دور تسلسل بحث های مربوطه، شركت كرده ایم. بحث هایی كه ته ندارند و آخرش برای جمع كردن ماجرا، بیانیه هایی مثل این صادر می شود: "ازدواج سنت پسندیده ای است، پس برای تسهیل در آن باید خانم های جوان سطح توقعاتشان را پایین بیاورند و آقایان در تصمیم خود ثابت قدم تر باشند. زوج های جوان از برگزاری مراسم پرهزینه بپرهیزند و خانواده ها در تشكیل زندگی آنها را یاری كنند و ..."
ولی در مورد سوخت و سوز قضیه می شود بحث های تازه و جالب تری راه انداخت كه هنوز مثل موارد بالا، كسل كننده نشده اند؛ خب بعضی ها زیادی مشكل پسندند، یا نمی توانند شخص دلخواهشان را پیدا كنند، یا شخص دلخواهشان را از دست می دهند و مثل خانم هابیشام(آرزوهای بزرگ) تا آخر عمر با خاطره طرف(!) تنها می مانند. خواستگار خوبی برایشان پیدا نمی شود، دختر خوبی سر راه زندگی شان قرار نمی گیرد، یا می گویند اصلا از ازدواج كردن و زندگی زناشویی خوششان نمی آید.
نكته مهم اینكه این دسته آخری، از همه زودتر می روند خانه بخت! اما بقیه چی؟ معلوم است؛ آنقدر تنها می مانند كه بوی ترشی شان دنیا را بر می دارد!
:: عصر جولان تکنولوژی؟
بله، دیگر آن روزها گذشت. در سال 2000 به بالا و در قرنی كه به عصر ارتباطات ملقب شده، اگر بخواهی هم نمی توانی تنها بمانی! در جامعه معلق میان سنت و مدرنیته ما، مذهب نقش پررنگی دارد؛ مذهبی كه در آن ازدواج به عنوان یك ركن اصلی زندگی مطرح شده و با دلایل بسیار شخص مجرد را یك "انسان كامل" نمی داند.
درست به همین دلیل است كه می بینیم خوشبختانه هنوز در مقایسه با اغلب كشورهای هم طراز، آمار بهتری در زمینه ثبت ازدواج داریم و الا كدام كشور را سراغ دارید كه از ازدواج و زندگی طبیعی مردمش بدش بیاید؟ در اغلب جوامع، جوان ها به ازدواج و پایبندی به زندگی مشترك تشویق می شوند اما با كم رنگ شدن نقش دین و عرف در این كشورها، كمتر نتیجه ای حاصل می شود.
در ایران ما هم گرچه روز به روز مدرن ها بیشتر جای خود را باز كرده و سنت ها را پس می زنند، اما به دلایلی كه مطرح شد، ازدواج همچنان بحث روز است؛ گیریم كه خاله خان باجی ها و تحقیقات محلی از در و همسایه، كاركرد سنتی خود را در این ماجرا از دست داده باشند، ولی موسسات نوظهوری در این امر دخیل شده اند كه به شیوه های مدرن، پیوندهایی مدرن را رقم می زنند: بنگاه های همسریابی!
:: ما مجوز داریم!
"ازدواج آگاهانه حق شماست"؛ شعار قشنگ و جالبی است، اما آیا واقعا یك تشكیلات اداری می تواند برای آدم همسر دلخواه و مناسبی پیدا كند؟
بیایید با هم سری به چند فقره(!) از این موسسات همسریابی بزنیم و ببینیم حرف شان چیست. قضاوت با خودتان. برای پیدا كردن یك موسسه این كاره(!)، كافی است لای یك ضمیمه آگهی روزنامه ای پرتیراژ را باز كنید، در بخش "خانواده" یا "آموزش"، حتما دو- سه مورد پیدا می كنید كه جملاتی از این دست در كادری كوچك نظرتان را جلب می كنند: "همسر دلخواهتان را از ما بخواهید"!
به یكی از این بنگاه ها كه در خیابان جمهوری است، تلفن می زنیم:
- الو؟ موسسه فرهنگی خانواده (...)؟
- بله، بفرمایید.
خانمی از آن طرف خط با عجله در مورد شرایط و مدارك لازم برای عضویت توضیح می دهد. پیداست سرشان خیلی شلوغ است: "یك قطعه عكس تمام قد و واضح بیاورید، جدید باشد. 30هزار تومان حق عضویت سالانه تان (!) می شود."
همین؟ عجب شرایط سختی! مدیر موسسه یك روحانی است كه دكتر صدایش می كنند اما خانم منشی نمی داند آقای مدیر چه جور دكترایی دارد: "فكر می كنم مشاوره... برای تعامل!"
گویا روال كار هم اینطوری است: "اطلاعاتتان گرفته می شود، چند روز بعد می آیید برای انتخاب همسر. تعدادی از افراد را به شما پیشنهاد می دهیم و اگر جوابتان مثبت بود، برای شما قرار ملاقات می گذاریم تا همدیگر را ببینید و..."
نرخ مشاوره و هر ملاقات نیز با هم متفاوت است. مدیر موسسه از افراد پیشرو در قضیه همسریابی است كه حتی با BBC هم مصاحبه داشته، اما از طرف همكاران به فعالیت سنتی و عدم دقت در معرفی افراد به یكدیگر متهم می شود. مثل اینکه این موسسه تنها موسسه قانونی است که در این زمینه فعالیت می کند و از طرف وزارت کشور مجوز فعالیت دارد.
یك بنگاه دیگر در خیابان انقلاب نزدیك پل چوبی هم به همین ترتیب، با كمی پایین و بالا، درست مشابه بنگاه قبلی عمل می كند. مدیر مونث موسسه حسابی سرش شلوغ است و كاسب های همسایه، قصه های زیادی برای تعریف كردن دارند؛ قصه هایی درباره مراجعان، گردانندگان.
:: ازدواج به انواع روش ها
"روش های نوین"، "شیوه علمی"، "كارشناسان برجسته" و ... اینها نمونه عبارت هایی است كه بنگاه های همسریابی با استفاده از آنها، سعی در موجه جلوه دادن كار خود و مثلا جدی بودن قضیه دارند.
اما جدا از بعضی روش های من درآوردی، اغلب شیوه اصلی كار، یکی است؛ ترتیب دادن ملاقات بین مشتریان مونث و مذكر، یا از آن راحت تر؛ تهیه بانك اطلاعاتی كه بر محور عكس داوطلبان تنظیم شده است. ننوشتیم "آلبوم" كه به كسی برنخورد، اما اگر شما به یكی از این موسسه های محترم سری بزنید خودتان این قضیه را تصدیق خواهید كرد!
:: فقط عذب اوغلی ها
یكی از این موسسه ها روی تمام در و دیوار دفتر خود را با نوشته هایی از این دست پر كرده: "اگر متاهل هستید، این موسسه از ارائه خدمات به شما معذور است."
اغلب این بنگاه ها سعی دارند ژست حرفه ای به خود بگیرند. بنابراین اصرار دارند به شما تلقین كنند به یك مكان مقدس پا گذاشته اید و نه خدای نكرده به یك بنگاه دلالی مهر و محبت. ولی با عرض شرمندگی، معمولا این قضیه برعكس است و این ژست هم فقط و فقط برای جلوه دادن فعالیت موسسه و كم اثر كردن زهر تعرفه بالای ارائه خدمات است.

:: ماجرای هزاره سومی ها
موسسه "..." به مشتریان خود سفارش می كند كه هر كسی در كوچه و خیابان به آنها شماره تلفن داد، دست طرف را رد نكند. البته نه به آن قصدی كه منظور شماره دهنده است بلكه برای دادن این شماره به موسسه و تماس این دوستان با او؛ فكرش را بكنید: طرف در خانه اش نشسته كه تلفن زنگ می زند. بعد كه گوشی را بر می دارد، با صدایی مواجه می شود كه از او می پرسد: "واقعا می خواهی زن بگیری یا...؟" الان حتی بانك ها و شركت های بزرگ هم به همین نتیجه رسیده اند و شعارشان این شده كه باید خدمات شان را به منزل مشتریان ببرند. هزاره سوم است دیگر!
:: صدوبیست درصد تضمینی!
جالب ترین ادعا، توسط گردانندگان موسسه ای مطرح شده كه از بیخ و بن كلاه بردار بودن شان تابلو است: "تعجب نكنید! به جز كنكور، ازدواج هم می تواند تضمینی باشد. بعد از ثبت نام برای استفاده از خدمات ازدواج تضمینی، كارشناسان موسسه برای ازدواج شما بسیج خواهند شد. آنقدر متقاضی ازدواج به شما معرفی می شود كه كلافه خواهید شد. به خودتان می گویید: آه خدای من! این همه خواستگار از كجا آمده است؟... اگر شما تا زمان مقرر همسر دلخواه خود را پیدا نكردید، 75 درصد هزینه دریافت شده در زمان ثبت نام به شما مسترد می گردد... هدف ما این است كه شما ازدواج موفقی داشته باشید، نه هر ازدواجی." چه شود!؟
:: اسم های خنده دار
به عناوین بی بدیل به اصطلاح "همایش"هایی كه توسط بعضی از این موسسات برگزار می شود توجه كنید: ازدواج موفق، ازدواج در نگاه اول و نگاه اول در ازدواج، چهره شناسی و روانشناسی خط و امضا، شخصیت شناسی از روی ماه تولد، ازدواج عاشقانه، ازدواج عاقلانه، تاثیر آداب معاشرت در همسریابی موفق، چگونه آشنایی مان را به ازدواج ختم كنیم و ...
در سال های اخیر، كتاب های موسوم به روانشناسی و موفقیت و مدیر یك دقیقه ای و پولدار یك ثانیه ای (!!) و... بازار وحشتناك داغی در ایران پیدا كرده است. خوراك نت ورك ماركتینگی ها هم همین كتاب هاست. اما برای درماندگان راه ازدواج هم عناوین مختلف و متعددی چاپ خورده كه بین شان چیزهایی مثل نوشته های "دبی فورد" با نام هایی مثل: "طلاق معنوی" یا"ازدواج موفق"، "همسریابی آسان" و... كلی هوادار دارند (البته بعد از آثار و عقاید جناب تونی رابینز).
از همه خنده دارتر هم كتابی است حاوی مجموعه اشعار یك كارشناس و موسس بنگاهی این كاره، در رابطه با مسائل ازدواج، با نام "آوای شب"!
:: آمارهای نوید بخش
چه شما این موسسه ها را راهی به سوی آینده روشن تلقی کنید و چه بخواهید تک تکشان را با حملات انتحاری به هوا بفرستید، میزان مراجعه به این مراکز نشان از این مسئله دارد که عزم قشر جوان و غیر جوان در وصال به یکدیگر هنوز جدی است و اینکه ملت به امر ازدواج بی تفاوت است، توطئه ای از سوی بیگانگان است.
یکی از مدیران موسسات همسریابی که معتقد است کارش خیلی هم درست است، می گوید تنها در سال 1385 و با تبلیغاتی محدود تنها 4500 عضو جدید پذیرفته است و هم اکنون روزانه نزدیک به ده تا پانزده عضو جدید پذیرش می کند.
به هر حال این کار یک ابداع جدید در جامعه است و هنوز ارگان خاصی مامور نظارت بر عملکرد این موسسات نیست. (مثل همه ستادها و مراکزی که در امور ازدواج فعالیت می کنند و ...) اگرچه بسیاری از مردم هنوز این موسسات را یک خطر برای بحث ازدواج تلقی می کنند و با فعالیت آن ها مخالفند. شاید به همین خاطر باشد که اکثر این موسسات با تبلیغات محدود و تقریبا چراغ خاموش حرکت می کنند.
به هر حال بخواهیم یا نخواهیم، این موسسات یک محصول وارداتی است و ممکن است با فرهنگ ما سازگار نباشد، ولی مثل هر محصول وارداتی دیگر می تواند با معیارها و هنجار های جامعه ما منطبق شود و این مهمترین وظیفه کسانی است که در این زمینه دستی بر آتش دارند و در حال فعالیت هستند و این پدیده جدید را به عنوان مدلی سازگار با جامعه دینی ایرانی مطرح کنند. دیدید که باز هم به مساله فرهنگ رسیدیم و فرهنگ سازی؟ حالا پیدا کنید پرتقال فروش را...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط حورا
|
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...زنی را می شناسم من
سيمين بهبهانی
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط حورا
|
ولنتاین ؟ سپندارمذگان ؟
كدامیك روز عشاق ایرانی است ؟!
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
تنها مدت کمی به اواخر بهمن ماه و اواسط ماه فوریه باقی مانده که روز عشق فرنگی (ولنتاین) و روز عشق ایران باستان (سپندارمذگان) به فاصله ی چهار روز از هم قرار دارند یعنی ۲۵ بهمن ماه (ولنتاین) و ۲۹ بهمن ماه (سپندارمذگان) !
چند سالی است که ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) روز ولنتاین و خرید گل و عروسک، شکلات و … در کشورمان باب شده است. اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است، فقط می دانند که در این روز باید برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند ...
تاریخچه پیدایش ولنتاین
در سده سوم میلادی که مطابق با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران است، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم ممنوع میکند. کلاودیوس به قدری بیرحم و فرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام ولنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، ولنتاین را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن ولنتاین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که ولنتاین نیز به گونهای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی که ولنتاین در زندان به سر میبرد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان میآمد به تفصیل با ولنتاین سخن میگفت و درست پیش از آن که ولنتاین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: "از طرف ولنتاین ِ تو" یا (From Your Valentine) امضاء کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده میشود. توضیح اینكه مراسم روز ولنتاین در کشورهای جهان، به ویژه کشورهای اروپایی و امریکای شمالی، بعنوان روز عشق و دوستی همه ساله در ۱۴ فوریه برگزار میگردد.

تاریخچه سپندارمذگان
روز سپندارمذگان یکی از جشنهای ایرانی است که زرتشتیان آنرا در بیست و نهم بهمن ماه برگزار می کنند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زن و زمین میدانسته اند. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هر یك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اورمزد"، روز دوم، روز بهمن معنی "سلامت، اندیشه" كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی میشده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.

آیینهای سپندارمذگان
سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز مردان به همسران خود هدیه میدادند. مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت میکردند و به آنان هدیه میدادند. این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدتها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار میشد همواره این آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد میگردید.
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند. "اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!
گامهایی این چنین، ما را در پاسداشت هویت ایران ۸۰۰۰ هزار ساله استوارتر خواهد نمود كه آئین هایی كه با رسوم ما ایرانیان تطابق دارد را در اولویت قرار دهیم تا اینكه ولنتاین، كه ریشه در فرهنگ غربی دارد. بیایید نخستین گام را برداریم و با خود آشتی كنیم تا شاید بتوانیم فرهنگ و زبان امروزمان را آنطور كه شایسته است و درخور ایرانی بودنمان است بكار بندیم، آنگاه دوباره حرفی برای گفتن خواهیم داشت، چون بیگمان و همواره سزاوار جایگاهی والا هستیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط حورا
|
وارد اتاق كه شدم تابلویی با این عنوان: "به بهشت نمیروم اگر تو آنجا نباشی مادر" بالای سر آن مادر بیمار دیدم.
او میگفت بهترین كادویی بود كه به مناسبت روز مادر از پسركوچكش گرفته بود.
"ماهسلطان تیموری" كه درغرب تهران زندگی میكرد ۱۱ سال بود زمینگیر شده و طی این مدت شاید یك شب هم راحت نخوابیده بود.
میگفت: یك عارضه نخاعی، قدرت حركت دست و پایم را گرفت و زمینگیر شدم.
تاكنون دوبار زیر تیغ جراحان رفتهام اما انگار زندگی نمیخواهد روی خوشش را به من نشان دهد.
شوهرم "رحمتالله دهقان" كارگر شركت "اتمسفر" بود و ۲۰ سال پیش در جاده مخصوص كرج، قربانی یك تصادف دلخراش شد.
با مرگ شوهرم خیلی تنها شدم و روزهای خیلی سختی را پشت سر گذاشتم. البته وجود سه پسر و دو دخترم، مرا به آینده امیدوار میكرد و پس از اینكه توان حركت را از دست دادم پسر كوچكم "تیمور" جوانی و زندگیاش را به پای من گذاشت.
شاید باورتان نشود در روزگاری كه بسیاری از فرزندان، پدر و مادر پیرشان را به باد فراموشی میسپارند یا روانه خانه سالمندان میكنند، "تیمور" برای من غذا پخت، لباسهایم را شست، رفیقم شد و در یك جمله، یار غار و باوفای من بود.
البته بارها به او گفتم اینقدر عمرت را به پای من نسوزان اما این پسر، مثل یك فرشته، عشق را در حق مادرش به تمام معنا تمام كرد. این پسر فداكار، الگویی تمامعیار در نیكی به پدر و مادر است.
در طول این مدت فقط یك بار، آن هم برای سه روز از من دور شد. "تیمور" پنج سال پیش ازدواج كرد اما برای اینكه مرا تنها نگذارد چند موقعیت خوب شغلی را از دست داد و حالا در مغازه خدمات كامپیوتری كه كنار خانهمان قرار دارد هزینه زندگی را تامین میكند.
در طول این ۱۱ سال حتی یك بار ندیدم و نشنیدم كه گله كند. گفتنش آسان است اما خودم كه میدانم چقدر رنج كشیده است. چه شبها كه در كنار نالههای من شبزندهداری كرده و پرستار بیمنت و همیشه بیدار من بوده است. هر وقت دلم تنگ شده برایم حافظ خوانده، هر وقت درد داشتم دست نوازشگرش مرهمم بوده و مرا دلداری داده است. آرزو دارم یك روز بتوانم از جایم بلند شوم و گوشهای از زحمتهایش را جبران كنم. او که مثل پروانه دور من سوخته و ... گریه امان نداد تا مادر بیمار بیش از این سخن بگوید.
در آن روز تابستانی از "تیمور" كه جوان شایسته "سرخ حصار" لقب گرفته بود پرسیدم: خسته نشدی پسر؟ ۱۱ سال شبزندهداری و خدمت تمام وقت به مادر بیمار، كار آسانی نیست.
پاسخ داد: وقتی عشقت، زندگیت و عمرت، مادرت است دیگر خستگی معنا ندارد.
من از انجام وظیفه و خدمت به مادرم لذت میبرم "تو گر لذت ترك لذت بدانی دگر لذت نفس، لذت نخوانی" این شعر را پدرم به من آموخت.
دیروز در كوچه باد میآمد، در باد غم میآمد، در غم بغض میآمد و در بغض اشك میآمد كه خبر آوردند "ماه سلطان" رفت. رفت پیش خدا و تمام شد تمام آن یازده سال شبزندهداری پسر فداكار برای مادر بیمارش ...
گویند که : بدن انسان می تونه در هر شرایطی حداکثر تا 45 واحد درد رو تحمل کنه؛ اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه! این واحد درد معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!
واقعا آیا قدر پدر مادرامونو می دونیم؟هر کدوم از ما دست کم چند دفعه باهاشون دعوا کردیم؟چند دفعه سرشون داد کشیدیم؟چند دفعه حرفشونو پشت گوش انداختیم؟
بیاین از این به بعد سعی کنیم باهاشون مهربون باشیم چرا؟؟؟؟
چون هر چی باشه اونا پدر مادر ما هستن کسانی که بدون اونا وجودمون اصلا معنی نداشت تا لذت زندگی رو درک کنیم مگه نه؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط حورا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط حورا
|
سلام امروز اومدم پای پی سی دستم خورد صفحه ی وبلاگ باز شد آهنگ رو که شنیدم دلم لرزید
به یاد روزهای خوش با هم بودن افتادم. روزهای سبز بی قراری. خواستم بگم حالم بهتر شده دیگه مشکلی ندارم سر حالم و سر پا
دوباره وبلاگ رو از نو می سازم امیدوارم تو این راه کمکم منید دوستای گلم
از دل شکسته ام می گم تا درس عبرت بگیرید 
دوستتون دارم زیااااااااد 
بابای 


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط حورا
|
سلام از همتون عذر می خوام بابت این پست ولی متاسفانه به دلیل مشکلات شخصی من این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیله
بای
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط حورا
|
بینوایی هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی از طلا بود و دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد!
داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا و نقره به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب می کرد، مردم او را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. او را به گوشه ای دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
گدا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم!
شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!
بدان که اگر کاری می کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که مردم تو را احمق پندارند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط حورا
|